تبليغاتX
روان شناسی آزاد
من می خواهم انقلاب بکنم . . . پنجشنبه یکم فروردین 1387 0:7

« من می خواهم انقلاب کنم »

IA

چقدر زود دیر شد همین دیروز بود که من نوشته ای در وبلاگم نهادم بنام " این شاد باش را از نیاکانم به ارث برده ام نیز بگذرد". من در چنین روزی که پارسیان هل هله کنان شادی می کردند به دنیا آمدم. فردا جشن تول من است ساعت غروب خورشید من به هستی آمدم. چه زود دیر شد پدر. من فردا 25 ساله می شوم. خیلی جوانم ولی دلی ه اندازه ی سن پدربزرگ دارم. چه زود دیر شد که من شکستم در آن شب. په زود گذشت که من 5 ماهی است که تو را ندیدم. خواهرکم بهانه ی تو می کند. در کتاب فیزیکش جمله ای دیدم که نوشته بود : من تمام زمان هایی که تو نیستی با اشکهایم شب را طی می کنم.

 پدر من می خواهم انقلاب بکنم. می خواهم مردم کشورم را در باطلاق مذهب و خرافات بیرون بیاورم. می خواهم انقلاب بکنم. می خواهم بپا خیزم همانند تو که در آن سالها که حقوق کارگران را می خواستی از استبداد بگیری و تو را از کار اخراج کردند. من هم می خواهم از وطنم اخراجم کنند و به جهنم تبعیدم کنند ولی می خواهم ایران را آزاد و مردمی شاد ببینم. بگذار به جهنم تبعید شوم، اگر جهنم جی کسی که می گوید آزادی پس بگذار در جهنم زندگی کنم نه در بهشتی که خدا وعده ی آن را داده.

 من می خواهم انقلاب بکنم دست یاری به سوی تمام دوستانم دراز می کنم بگذارید خونتان بر سنگ فرش تاریخ ریخته شود که همانند جوانان وطن در آن جنگ نابرابر در مقابل مسلمین وحشی. دست مرا بگیرید، می می خواهم انقلاب کنم

روز پیروزی فریدون برضحاک روزیست که جشن مهرگان در آنروز برگذارمی شود. مهرگان جشنی است که در آن سپیدی بر سیاهی و جهل پیروز می شود و روزیست که ایرانیان آزادی و رهایی از ستم و ضحاکیان و پیروزی نیکی بر پلیدی را جشن می گیرند. و سرور و جشن از یک طرف و ترس از اینکه زنده شدن یاد کاوه و دادخواهی وی در میان ایرانیان آنان را دوباره و چند بار ه به دادخواهی تشویق کند، سایر آدمخواران و ضحاکان این زمانه را آنچنان می هراسند که قدرت دوزخی خویش را به رخ مردم و تبرهای دشمنی با فرهنگ ایرانی را بر تکه سنگهای تکه تکه شده ی پاسارگاد فرو می آورند.

 

" به یاد آن روزی که آزادی را در سر انگشتانمان لمس کنیم. "

سال جدید بر همه ی دوستانم شاد باش می گویم.

 

بدرود

نوشته شده توسط علی بلوچی  | لینک ثابت |

ادامه مطلب هوش هیجانی ... شنبه هجدهم اسفند 1386 23:54

فصل دوم

شناسایی حالت‌های هیجانی

اصلی‌ترین و بنیادی‌ترین مهارتی که به هوش هیجانی کمک می‌کند، توانایی شناخت دقیق حالتهای هیجانی است. دلیل این ادعا ساده‌است: ناتوانی در تشخیص و شناخت یک هیجان، یا ناتوانی در شناخت تفاوت یک هیجان از هیجان دیگر، باعث می‌شود تا مهارتهای دیگر بدون استفاده و نامفید واقع شوند. برای مثال، چگونه موفق خواهید شد هیجانهای خود را تنظیم و کنترل کنید، در حالی که نمی‌دانید چه چیزی را تنظیم می‌کنید؟ چگونه می‌توانید از هیجانها برای تقویت موفقیت خود استفاده کنید، زمانی که نمی‌دانید هیجانها چیست؟ توانایی شناخت دقیق نامگذاریها و توصیف هیجانها عامل اصلی و پیش شرط برای همة استفاده‌های پیشرفته‌تر از هیجانهاست. برای توضیح بهتر، کسانی را در نظر بگیرید که اصلاً نمی‌توانند احساسات و هیجانها را تشخیص دهند. یک حالت روانی وجود دارد به نام آلکسیتیمیا که در آن فرد نمی‌تواند هیجانها را تشخیص یا توضیح دهد. کسانی که این اختلال روانی را دارند معمولاً نمی‌توانند هیجانها و حالات روانی خود را برای دیگران، و حتی خودشان، شرح دهند. به نظر می‌رسد که آنها، در نشان دادن احساسات شخصی خود، به شیوه‌ای که برای خودشان و دیگران قابل فهم باشد کاملاً فاقد توانایی هستند.همان‌طور که ممکن است حدس زده باشید، چنین اختلالی فرد را در حالتی بسیار غیر عادی قرار می‌دهد. افراد آلکسیتیمیا در خود تغییرات بدنی احساس می‌کنند (مثلاً دلشوره، تند زدن قلب)، اما در همان حال، به هیچ عنوان نمی‌دانند که این علایم به معنای احساس اضطراب است. ممکن است آنها یک فیلم غمناک نگاه کنند و به علت ناراحتی یک احساس گنگ به آنها دست دهد، اما متوجه نمی‌شوند که این احساس، غم نام دارد. ممکن است آنها احساس غم را ترس، خشم، حسادت، دلشکستگی یا ... تصور کنند. مسلماً این نوع اختلال به ندرت مشاهده می‌شود و احتمال این که شما چنین مشکلی داشته باشید بسیار کم است، اما افراد «نرمال» هم در این مورد، که با چه دقتی می‌توانند حالتهای هیجانی خود را تشخیص دهند، با یکدیگر زیاد تفاوت دارند و این نوع تفاوت روزمره‌است که EQ آنرا شامل می‌شود. با آن که شناسایی هیجانها بسیار مهم است، قبل از آن باید به موضوع بسیار مهمتری که تاکنون به آن اشاره‌ای نکرده‌ایم، بپردازیم: این که محل یا مکان هیجانی که می‌خواهیم آنرا شناسایی کنیم کجاست. طبق نظریه‌های مربوط به هوش هیجانی، این نوع هیجانها در هر مکانی می‌توانند باشند: در دیگران، و در خود. Picard, R. (۱۹۹۷). Affective Computing. Cambridge, MA: The MIT Press.

شناسایی حالتهای هیجانی خود

شاید صحبت کردن دربارة ناتوانی در شناسایی احساسات خود کمی عجیب به نظر برسد. برای آن عده از ما که از آلکسیتیمی رنج نمی‌بریم، هیچ چیزی طبیعی‌تر از این به نظر نمی‌رسد که هیجانی داشته باشیم و بدانیم آن هیجان چیست. همه می‌توانیم زمانهایی را به یاد بیاوریم که در آن هیجانمان بسیار قوی (مثلاً تولد یک نوزاد) یا بسیار شفاف و واضح بوده‌است (مثلاً ارتقای مقام به طور غیره منتظره)، آنقدر قوی یا شفاف که در شناسایی آن هیچ مشکلی نداشتیم. از آن جا که فکر کردن به چنین زمانهایی آسان است، احتمال دارد فکر کنید شناسایی همه هیجانها آسان است. اما این موضوع حقیقت ندارد. بعضی وضعیت‌ها، به جای آن که واکنشهای قوی وشفاف ایجاد کنند، هیجانهایی ایجاد می‌کنند که بسیار خفیف هستند؛ و بعضی دیگر از وضعیت‌ها تنها یک هیجان، آن هم هیجان شناخته شده و نامدار، ایجاد نمی‌کنند، بلکه مخلوط پیچیده‌ای از انواع احساسات را به وجود می‌آورند. در همة این موارد، شناسایی صحیح احساسات حقیقی می‌تواند دشوار باشد و بعضی مردم در این کار مهارت بیشتری دارند. چرا توانایی در شناسایی حالات هیجانی خود سودمند است؟ دلایل زیاد است اما در اینجا به سه مورد از مهمترین آنها اشاره می‌کنیم. Wilson, T.D. (۲۰۰۲). Strangers to Ourselves: Discovering the Adaptive Unconscious. Cambridge, MA: The Belknap Press of Harvard University Press.

هیجانها دربارة قضاوتهایتان اطلاعاتی در اختیار شما می‌گذارند

همان‌طور که در فصل اول گفتیم، هیجانها نوعی اطلاعات هستند. چون هیجانها آشکارا به شما می‌گویند که چگونه در حال ارزیابی مثلاً مردم، اشیاء، اوضاع و عقاید هستید، درک دقیق هیجانها به این معناست که دربارة‌ ارزیابی‌هایتان اطلاعات دقیق‌تری دارید. شناخت دقیق هیجانها دربارة آنچه را که دوست دارید، آنچه را که دوست ندارید یا آنچه را که مطمئن نیستید دوست دارید یا نه، اطلاعات بیشتری به شما می‌دهند. برای مثال، خانمی را در نظر بگیرید که با متقاضی کار مصاحبه می‌کند. هر دو در ظاهر و روی کاغذ همة مهارتها و تجربه‌های لازم را دارا هستند، اما مصاحبه‌ کننده نسبت به احساسات خفیفی که به هنگام مصاحبه با این دو نفر به او دست داده‌است توجه دارد؛ او نسبت به یکی احساسات مثبت و نسبت به دیگر احساسات منفی دارد. ممکن است مصاحبه کننده حتی نداند که چه چیزی باعث به وجود آمدن این احساسات شده‌است، اما احساسات اطلاعات هستند، و دربارة ارزیابی فرد مصاحبه کننده از هر یک از متقاضیان چیزی را می‌گویند که شاید مهم باشد. مصاحبه کنندة دیگری که کمتر می‌تواند احساسات خفیف خود را شناسایی کند، ممکن است این اطلاعات را ندیده بگیرد، زیرا نمی‌تواند بین این دو گروه از احساسات تفاوت قایل شود. بنابراین، یکی از دلایل مهم بودن شناخت دقیق احساسات این است که دربارة قضاوتهایتان به شما اطلاعاتی می‌دهد. وقتی این اطلاعات به دست می‌آید، با آنها چه کار می‌کنید؟ (هوش هیجانی، دکتر تراویس برادبری، ترجمه مهدی گنجی، نشر ساوالان، تهران، ۱۳۸۴)

هیجانها به شما می‌گویند که چگونه رفتار کنید

اطلاع داشتن از قضاوتهایتان دربارة بهترین روشهای رفتاری در وضعیت‌های مختلف علایم مهمی را در اختیار شما می‌گذارد. بسیاری از هیجانها علایمی هستند که به شما می‌گویند توجه خود را به کجا معطوف کنید و چگونه انرژی‌های خود را جهت بدهید؛ اگر نتوانید هیجان را دقیقاً شناسایی کنید، نخواهید توانست به بهترین شیوه عمل کنید. برای مثال، احساس خجالت زمانی روی می‌دهد که فرد یکی انتظارات اجتماعی را نادیده بگیرد؛ ما، هنگامی که دوستان خود را ناراحت می‌کنیم، (مثلاً با بی‌وفایی)؛ یا هنگامی که آبروی خانواده را می‌بریم (مثلاً با مدل موی بسیار بد)، احساس خجالت می‌کنیم. این احساسات ناخوشایند نشانه انجام گرفتن نوعی خلاف هستند و باعث می‌شوند تا توجه و تلاش شما به جبران این خسارت معطوف شود. ناتوانی در شناخت دقیق این احساسات باعث خواهد شد تا جبران‌سازی به خوبی انجام نشود، و هزینه‌های اجتماعی این اشتباه و خلاف ممکن است بسیار سنگین باشد؛ همچنین، احساس اضطراب و نگرانی به شما علامت می‌دهد که باید در مقابل تهدیدها و خطرات هوشیار باشید، احساس حسادت علامت می‌دهد که باید، به روابطی که زیاد قدرت آنها را نمی‌دانید، بیشتر توجه نشان دهید. در هر مورد، لازم است از آنچه احساس می‌کنید شناخت دقیق داشته باشید تا بتوانید روی موارد صحیح متمرکز شوید وبعد اعمال‌ جبران‌سازی را آغاز کنید. Capobinaco, S., Davis, M.H. and Kraus, L.A. (۲۰۰۳). Managing Conflict Dynamics: A Practical Approach. St. Petersburg, FL: Eckerd College Management Development Institute.

هیجانها سودی جانبی بیشتری دارند

سومین دلیل در تأیید اهمیت شناخت دقیق احساسات خود این است که داشتن این نوع دانش دربارة حالات درونی می‌تواند به نتایج سودمند دیگری ختم شود. برای مثال، پژوهش نشان داده‌است، کسانی که از هیجانهای خود شناخت بسیار خوب و واضحی دارند معمولاً کمتر دچار افسردگی می‌شوند و نسبت به کسانی که احساسات خود را زیاد درک نمی‌کنند کمتر از ناراحتی‌های هیجانی رنج می‌برند. طبق یافته‌های پژوهشها در وضعیت‌هایی با استرس بالا و برانگیختگی، کسانی که از حالات هیجانی خود شناخت بهتری دارند معمولاً عملکرد بهتری دارند، یکی از پژوهشها مأموران آتش‌نشانی را، که به هنگام تمرین و آموزش، داخل ساختمانهایی می‌شوند که برای تمرین به آتش کشیده شده بودند، مورد مطالعه قرار داد. آن عده از آتش‌نشان‌هایی که قبلاً در آزمونهای مربوط به میزان شناخت هیجانها نمرة خوبی آورده بودند گزارش دادند که در این وضعیت‌های خطرناک بهتر می‌توانند فکر کنند و احتمال کمتری دارد که گیج شوند و آموخته‌های خود را فراموش کنند. در مورد کسانی که نمرة کمتری آورده بودند این موضوع ضعیف‌تر بود. بنابراین، داشتن دانش دقیق‌تر از حالات روانی خود می‌تواند، در انجام دادن کارها، کمک خوبی باشد. (آزمون‌های هوش هیجانی، جین گریوز، ترجمه مهدی گنجی، نشر ساوالان، تهران، ۱۳۸۴)


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علی بلوچی  | لینک ثابت |

آمدم ... چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 11:39
من در هفته های آینده می آیم ...
نوشته شده توسط علی بلوچی  | لینک ثابت |

درگذشت سه شنبه هفدهم مهر 1386 1:0

و من در آن شب طوفاني

رو در روي پدرم، كمرم شكست و پدرم از دنيا رفت ...

به دليل فوت ناگهاني پدرم ديگه نيستم

خداحافظ...

 

نوشته شده توسط علی بلوچی  | لینک ثابت |

Emotional Intelligence شنبه ششم مرداد 1386 1:39

« هوش هيجانی »

Emotional Intelligence

مقدمه

نه تحصیلات، نه تجربه، نه معلومات و نه هوش، هیچ یک نمی‌تواند تعیین کند که چرا یک نفر موفق می‌شود و یک نفر دیگر موفق نمی‌شود. چیز دیگری وجود دارد که ظاهراً جامعه برای آن هیچ توضیحی ندارد. ما نمونه‌های این موضوع را هر روز در محیط کار، خانه، کلیسا، مدرسه و در محلة خود می‌بینیم. ما مردم باهوش و تحصیل کرده را می‌بینیم که موفق نیستند، در حالی که عدة کمی بدون مهارتها یا خصوصیات بارز بسیار موفق هستند. ما از خودمان می‌پرسیم چرا؟ پاسخ این سئوال تقریباً همیشه به مفهومی به نام هوش هیجانی بر می‌گردد. با اینکه شناسایی و اندازه‌گیری هوش هیجانی از هوش شناختی یا تجربة فرد بسیار دشوارتر است، و نیز نمی‌توان آن را در سابقة کاری قید کرد، نمی‌توان قدرت آن را انکار کرد.مدتهاست که دیگر هوش هیجانی یک راز نیست. مدتهاست مردم دربارة هوش هیجانی حرف می‌زنند اما قادر نبوده‌اند آن را کنترل و از آن استفاده کنند. ما بیشترین قسمت از انرژی خود برای خود- بهبودی (Self- Improvement) را به کسب معلومات، تجربه، هوش شناختی (Intelligence) و تحصیلات اختصاص می‌دهیم. این کار زمانی عالی می‌شود که بتوانیم هیجانهای خود، هیجانهای دیگران، و تأثیر عمیقی را که بر زندگی روزمرة ما دارند، به طور کامل درک کنیم. فکر می‌کنیم که فاصلة زیاد بین محبوبیت هوش هیجانی به عنوان یک مفهوم و کاربرد آن در جامعه، دو علت دارد: علت اول این است که مردم آن را متوجه نمی‌شوند و نمی‌فهمند. آنها هوش هیجانی را اغلب با فر (Charisma) و اجتماعی بودن اشتباه می‌گیرند. دومین علت این است که آنها فکر می‌کنند انسانها هوش هیجانی را یا به طور کامل دارند یا اصلاً ندارند. (هوش هیجانی، دکتر تراویس برادبری، ترجمه مهدی گنجی، نشر ساوالان، تهران، ۱۳۸۴)

فصل اول

هوش هیجانی‌: چیست و چگونه می‌توان آن‌ را اندازه گرفت؟

دختر بچه‌ای جلوی یک تکه شکلات نشسته به آن خیره شده‌است. به او گفته شده‌است که می‌تواند این شکلات را همین حالا بخورد، ولی اگر پنج دقیقه صبر کند به او دو عدد شکلات داده خواهد شد. داشتن دو عدد شکلات بهتر از داشتن یک عدد است. بنابراین، تصمیم‌گیری آسان به نظر می‌آید. با این حال، پنج دقیقه خیلی طولانی به نظر می‌رسد، به ویژه هنگامی که شکلات درست روبه‌روی شما قرار دارد. دختر کوچک باچشمانی باز به آن خیره شده‌است. او به پشت سرش نگاه می‌کند و چند ثانیه‌ای در این حالت باقی می‌ماند تا شکلات را نبیند، اما خیلی زود دوباره رویش را به طرف شکلات بر می‌گرداند. او شکلات را بر می‌دارد، آنرا بر می‌گرداند، به طرف صورتش می‌اورد و نفسی عمیق می‌کشد. آنرا دوباره سرجایش می‌گذارد. سپس، همراه با یک آه، آنرا بر می‌دارد و دهانش را باز می‌کند...نایجل، یک مدیر میان پایه، بسیار گیج و سردر گم شده‌است. او فردی بسیار باهوش، تحصیلکرده و سخت‌کوش است. با این حال، درگیر بزرگترین مأموریت کاری خود شده‌است. او را انتخاب کرده‌اند تا به عنوان رئیس یک گروه کاری، متشکل از رؤسای چند بخش اداری مختلف، بر آنها نظارت داشته باشد. نایجل به شدت دلسرد شده‌است. هر یک از اعضای گروه برنامه کاری شخصی و مورد علاقة خود را دارد و به نظر می‌آید که همه نسبت به همدیگر شک دارند. نایجل، هر کاری که می‌کند نمی‌تواند آنها را ترغیب کند تا با یکدیگر همکاری کنند. اگر اوضاع به همین منوال پیش رود مأموریت نایجل با شکست روبرو خواهد شد و صددرصد همة تقصیرها به گردن او خواهد افتاد و نیز این شکست لکة سیاهی در کارنامة شغلی نایجل خواهد بود...نیک، درمانده شده‌است و نمی‌داند چه کار کند. زندگی زناشویی‌اش با مشکل روبه‌رو شده‌است و به نظر می‌رسد از دست او هیچ کاری ساخته نیست تا آنرا بهتر سازد. زنش از دست او ناراحت است ولی نیک اصلاً نمی‌داند چرا؟ او اهل هیچ اعتیادی نیست، قابل اعتماد و وفاداری است به طوری که زنش هم تصدیق می‌کند، ولی از لحاظ احساسی خیلی از زنش دور است و با او زیاد گفتگو نمی‌کند و ارتباط برقرار نمی‌سازد. اخلاق و رفتار سوزی، همسرش، اصلاً برای او قابل درک نیست و او نمی‌داند چرا سوزی از این که او زیاد حرف نمی‌زند این همه ناراحت است. این که اشکالی ندارد. هیجان واحساس که چیزهای خیلی مهم نیست، اصلاض هیجان به چه معناست؟سئوال خوبی است. هوش هیجانی همان توانایی شناخت، درک و تنظیم هیجانها و استفاده از آنها در زندگی است. هر سه نفری که در بالا توصیف شدند، به نوعی در حال مبارزه با مشکلاتی هستند که هوش هیجانی می‌تواند در حل آنها کمک کند. دختر کوچک، با شکلات روبه‌رویش، سعی می‌کند در مقابل وسوسة پاداش آنی (لحظه‌ای، سریع) مقاومت کند؛ نایجل سعی می‌کند فضا (جو) هیجانی حاکم در بین اعضای گروهش را کنترل کند؛ و نیک تلاش می‌کند، نیازهای هیجانی و احساسی زنش را بر طرف سازد. در هر یک از موارد، هر یک از این سه نفر مشکل احساسی دارد، مشکلی که از یک هیجان ناشی می‌شود یا به یک هیجان مربوط می‌شود، این که چگونه آنرا کنترل کند و طوری از آن استفاده یا آنرا بیان کند که بهترین نتایج را به دست آورد. برای درک دقیق مفهوم هوش هیجانی باید به گذشته برگردیم و ببینیم این ایده از کجا آمده‌است. Bramson, R. (۱۹۹۳). Coping with Difficult Bosses. London: Nocholas Brealey Publishing Ltd.

هوش چیست؟

مفهوم هوش، تاریخی طولانی دارد، شاید به اندازة خود انسان قدمت داشته باشد. حتی قدیمی‌ترین داستانهای مکتوب در تاریخ بشری، مثل حماسة گیلگمش، بعضی قهرمانان داستان را «عاقل» و بعضی دیگر را، برای این که مؤدب باشیم، کمتر عاقل توصیف کرده‌اند. داستانهای انجیل از باهوشی نمونه‌های بسیار واضحی ارایه می‌دهند، مثل حضرت سلیمان، نمونه‌های حمایقت را هم آورده‌اند، مثل حماقت همسایه‌های نوح و خود فرعونهای مصر. به نظر می‌رسد که ما انسانها، مدتهاست این عقیده را پذیرفته‌ایم که بعضی مردم در تصمیم‌گیری بهتر از بقیه هستند. این افراد احتمالاً همان اطلاعات را در اختیار دارند که دیگران دارند، اما وقتی به سبک و سنگین کردن، ارزیابی و پردازش اطلاعات می‌پردازند به نتایجی می‌رسند که خیلی بهتر از نتایج دیگران است. با این که در کل پذیرفته شده بود که هوش به عنوان یک ویژگی فردی وجود دارد، تنها از اواخر قرن نوزدهم بود که برای اندازه‌گیری رسمی و علمی آن تلاشهای جدی آغاز شد. اولین کسی که در این مورد اقدام کرد فرانسیس گالتون بود، اما آلفرد بینه بود که در سال ۱۹۰۵ نمونة اولیه آزمون هوش واقعی را تهیه کرد. آزمون بینه برای این ساخته شد که تا نظام آموزش و پرورش فرانسه بتواند کودکانی را با توانایی‌های زیر حد معمولی شناسایی کند و به آنها تعلیمات ویژه ارایه دهد. با این حال، با گذشت زمان و به ویژه هنگامی که این آزمون به انگلیسی ترجمه شد و در ایالات متحده به کار گرفته شد، تمرکز روی این موضوع تغییر جهت داد که هوش همة کودکان اندازه‌گیری شود. تهیة وسیله برای اندازه‌گیری هوش، پرطرفدار و محبوب شد و چنین آزمونی گسترش یافت، به ویژه در ایالات متحده. (از آنجایی که نمرة هوش در بینه از تقسیم «سن عقلی» بر «سن تقویمی» به دست می‌آمد، نمرة به دست آمده به «ضریب هوشی» یا IQ معروف شد.)از آن زمان تاکنون، استفاده از آزمون هوشی گاهی بحث‌انگیز بوده‌است، با این حال یکی از فرضیه‌های اساسی روش IQ هرگز به طور واقعی زیر سئوال نرفته است؛ این که هوش به ما اجازه می‌دهد تا بدانیم مردم چگونه اطلاعات انتزاعی را پردازش می‌کنند، یعنی، هوش همیشه به صورت چیزی تلقی می‌شودکه مردم از طریق آن افکار و عقاید را بررسی می‌کنند. از منطق استفاده می‌کنند، با اعداد کار می‌کنند، شباهتها را تشخیص می‌دهند، استنباط و استنتاج می‌کنند و مفاهیم جدیدی را به دست می‌آورند. همة این کارها به طور واضح در قلمرو شناختی (ادراکی) و علقی قرار دارند، و هنگامی که آزمونها IQ مردم را در این نوع مهارتها ارزیابی می‌کنند، نمره‌هایی ارایه می‌دهند که کاملاً بر اساس توانایی‌های شناختی است. در اکثر مواقع، این آزمونها قسمت بزرگی از تجربة انسان را، که احساسات، تمایلات، و انگیزه‌های او را نشان می‌دهند، کاملاً نادیده می‌گیرند. بنابراین، مقیاسهای هوشی همواره روی جنبة معینی از تجربة انسان تمرکز کرده‌اند. این جنبه‌ (هوش) مطمئناً جنبه مهمی است اما تنها جنبة مهم نیست.اما مشکلی وجود دارد که همه چیز را خراب می‌کند. به رغم محبوبیت فراگیر آزمونهای هوشی و رشد تصاعدی جنبش آزمون‌سازی، معلوم شده‌است که در بعضی وضعیتها، هوش، آن طور که ما فکر می‌کنیم، تعیین کنندة قدرتمندی برای نحوة رفتار نیست. مسلماً IQ یکی از قویترین عواملی است که می‌تواند عملکرد دانش‌آموز و دانشجو را در مدرسه و دانشگاه پیش‌بینی کند و این به نوبة خود بسیار مهم است. با این حال، وقتی نوبت به موفقیت در دیگر زمینه‌های زندگی می‌رسد، پژوهشهایی که رابطة IQ و کارآیی شغلی را بررسی کرده‌اند، به یافته‌های مختلف و نامطمئن رسیده‌اند. بعضی پژوهشها نشان می‌دهند که IQ، تقریباً بیست و پنج درصد از انعطاف‌پذیری و سازگاری شغلی را تعیین می‌کند اما بعضی دیگر این تخمین را بسیار کمتر در حدود پنج یا ده درصد می‌دانند. حتی اگر رقم بیست و پنج درصد پذیرفته شد، باز هم معنای آن این است که سه چهارم سازگاری شغلی، نتیجة IQ نیست، بلکه از جای دیگر ناشی می‌شود. اگر IQ، با همة اهمیتی که دارد، باعث به وجود آمدن این موفقیت یا تبیین آن نیست، پس چه چیزی آنرا ایجاد می‌کند؟ پاسخی که از شنیدن آن تعجب نخواهید کرد: ممکن است این باشد که مردم چگونه هیجانها را درک و از آنها استفاده می‌کنند. (آزمون‌های هوش هیجانی، جین گریوز، ترجمه مهدی گنجی، نشر ساوالان، تهران، ۱۳۸۴)

نقش هیجانها در هوش

با این که جنبش IQ در مجموع هیجانها را شامل نمی‌شد، چنین نبود که همة روان‌شناسان هیجانها را نادیده بگیرند. در واقع، به مدت بیش از یک قرن، محققان و نظریه‌پردازان سعی کرده‌اند هیجانها را درک کنند: این که چه چیزی باعث به وجود آمدن آنها می‌شود، معنی، مفهوم و عواقب (نتایج) آنها چیست. با این حال، نظریة غالب در مورد هیجانها، سالهای بسیار، چنین بود که آنها تقریباً به طور کامل جدا از هوش، یا حتی متضاد و دشمن آن، هستند. تفکر عمده در مورد هیجانها این بود که آنها معمولاً باعث می‌شوند تا مردم حواسشان پرت شود و نتوانند به طور منطقی و در آرامش روی اطلاعات انتزاعی فکر کنند، یعنی نتوانند هوش خود را به کار ببرند.فقط از اوایل دهة ۱۹۸۰ بود که مفهوم متفاوتی از هیجانها ایجاد شد و شروع به رشد کرد: عقیدة جدید این بود که هیجانها الزاماً در تفکر و رفتار هوشمندانه‌ تداخل ایجاد نمی‌کنند، بلکه به هوش انسان کمک می‌کنند. در واقع، یکی از تفکرهای مهمی که در این سالها به وجود آمد این بود که هیجانها نوعی اطلاعات است. معنای آن این است که مردم از هیجانهای خود، درست مثل انواع آشناتری از اطلاعات، استفاده می‌کنند تا دربارة دنیا و محیط اطراف خود قضاوت کنند. هیجانها چه نوع اطلاعاتی ارایه می‌دهند؟ طبق این نظریه، هیجانها دربارة ارزش اطلاعاتی ارایه می‌دهند. آنها نوعی علایم اختصاری و سریع هستند که به ما اطلاع می‌دهند، چه چیزی را در محیط خود ارزیابی و قضاوت کرده‌ایم و آنرا مثبت یا منفی یافته‌ایم. برای مثال، اگر یک روز صبح پشت فرمان اتومبیل خود بنشینید و ناگهان متوجه شوید که تعدادی زنبور خشمگین در صندلی عقب هستند، به احتمال بسیار زیاد احساس ترس به شما دست خواهد داد. این احساس نوعی اطلاعات ساده و قوی است که بر اساس ارزیابی شما از این که «نزدیک بودن به زنبورهای عصبانی باعث به وجود آمدن درد شدیدی خواهد شد، و نتایج منفی خواهد داشت» فراهم می‌شود. این پیام هیجانی ساده و شدید، این ارزش را دارد که باعث می‌شود یک واکنش سریع و مؤثر انجام دهید، یعنی هر چه سریعتر از اتومبیل خارج شوید. نکتة مهم این است که هیجان خود را احساس می‌کنید، هیجانی که شانسی و تصادفی نیست، بلکه نتیجة منطقی و صحیح دیدن یک خطر در محیط اطرافتان است. بنابراین، هیجانی که احساس می‌کنید نوعی اطلاع دربارة دنیای اطرافتان است و به جای آنکه در واکنش عقلانی شما تداخل ایجاد کند، در درک صحیح آن به شما کمک می‌کند.مسلماً اکثر هیجانهای ما سادگی یا شدت هیجان بالا را ندارند. احساسات ما اغلب ملایمترند و بسیاری از آنها پیچیده‌تر از هیجان مثال بالا هستند، اما انواع اطلاعاتی که ارایه می‌دهند می‌تواند در تفسیر از دنیا مفید واقع شود. در واقع، حتی زنبورهای حاضر در صندلی عقب باعث ایجاد واکنشهای هیجانی بسیار شدیدتر از ترس ساده، که آنرا توضیح دادیم، می‌شوند. وقتی از اتومبیل، که می‌توانست به یک کندوی مرگ تبدیل شود، به سلامت بیرون می‌آیید، هیجانهای دیگر خود را نشان می‌دهند، به ویژه احساس کنجکاوی که کمک می‌کند تا برای جلوگیری از تکرار چنین حادثه‌ای، به خوبی و به دقت موضوع را بررسی و تفحص کنید. Capobinaco, S., Davis, M.H. and Kraus, L.A. (۲۰۰۳). Managing Conflict Dynamics: A Practical Approach. St. Petersburg, FL: Eckerd College Management Development Institute.

هوش هیجانی: دو نظریه

این تعبیر، که هیجانها نوعی اطلاعات هستند، کمک کرد تا در سال ۱۹۹۰ مفهومی کاملاً پر و بال گرفته از هوش هیجانی ظاهر شود. دو روانشناس آمریکایی، پیترسالووی و جان مایر، اولین کسانی بودند که این اصطلاح را به کار بردند و کارهای آکادمیک آنها در این زمینه پایه را برای کارهای بعدی فراهم کرد.سالووی و مایر، در رسالة قوی و بی‌نظیر خود به سال ۱۹۹۰، هوش هیجانی (EQ) را نوعی از هوش توصیف کردند که توجه به احساسات و هیجانهای خود فرد و دیگران، فرق گذاشتن بین آنها و استفاده از این اطلاعات برای راهنمایی افکار و اعمال فرد را شامل می‌شود. با این که مقیاسهای هوش هیجانی از تقسیم سن بر سن تقویمی به دست نمی‌آیند، معمولی‌ترین اختصار برای هوش هیجانی، از روی ضریب هوشی IQ برداشتهشده‌است که به آن ضریب (EQ) می‌گویند. نظریه سالووی و مایر بر این باور استوار بود که تعداد کمی از مهارتهای ویژه وجود دارد که در همة آنها یا دقت مهم است یا کارآیی (اثربخشی): دقت در شناخت و درک حالات هیجانی خود و دیگران، و کارآیی در تنظیم، کنترل و استفاده از هیجانها در رسیدن به اهداف. به نظر سالووی و مایر در هوش هیجانی چهار جنبة اساسی وجود دارد: • شناخت هیجانها • درک هیجانها • تنظیم هیجانها • استفاده از هیجانها Salovey, P. and Mayer, J.D. (۱۹۹۰). Emotional intelligence.” Imagination, Cognition and Personality, ۹, ۱۸۵-۲۱۱.

داشتن این مهارتها می‌تواند برای فرد نتایج مثبتی به همراه بیاورد. بر عکس، نداشتن آنها می‌تواند مشکلات جدی ایجاد کند. تحقیقات روان‌شناسی آکادمیک معمولاً پایان غم‌انگیزی دارند. آنها ابتدا در مجله‌های تخصصی چاپ می‌شوند و فقط عدة کمی از همکاران، دانشجویان و گاهی اعضای خانوادة نویسندگان آنرا می‌خوانند. آنچه در مورد تحقیقات هوش هیجانی روی داد به کلی از این وضع متفاوت بود. آنچه اتفاق افتاد دانیل گلمن بود. گلمن چند سالی نویسندة اصلی مطالب علمی در نیویورک تایمز بود. او چند بار دربارة پژوهشهای مربوط به هیجانی مقاله نوشت و در سال ۱۹۹۵ یک کتاب کامل به نام «هوش هیجانی» چاپ کرد که موفقیت بسیار بالایی یافت در میلیونها نسخه به فروش رفت، موفقیت کتاب گلمن موجب شد که خود او و دیگران کتابهایی دربارة این موضوع بنویسند (مثل همین کتاب) و اصطلاح هوش هیجانی را همگانی کنند، چیزی که در مورد پژوهشهای علمی دیگر بسیار کم روی می‌دهد. با این حال، نظریة گلمن خیلی وسیعتر و فراگیرتر از نظریة سالووی و مایر بود.توصیف گلمن از هوش هیجانی، که در طول سالها تحول یافته‌است، چهار زمینه را در بر می‌گیرد: خود- آگاهی، خود- مدیریتی، آگاهی اجتماعی و مدیریت رابطه. او بیست «قابلیت» مشخص ارایه می‌دهد که در قالب این چهار زمینه جای می‌گیرند. برای مثال، زمینة خود- مدیریتی شامل شش قابلیت می‌شود: خود- داری، قابل اعتماد بودن، وظیفه‌شناسی، سازگاری، انگیزة پیشرفت و قابلیت ابتکار و رهبری. همان‌طور که گفتیم، از نظر گلمن، مفهوم EQ بیست قابلیت مختلف را شامل می‌شود، بنابراین نسبت به نظریة سالووی و مایر دید گسترده‌تری دارد. از طرفی، بعضی قابلیت‌های مورد نظر گلمن ممکن است اصلاً توانایی نباشند، (بنابراین، از لحاظ تکنیکی نمی‌توانند هوش محسوب شوند)، ولی به جای آن احتمالاً خصوصیات شخصیتی را نشان می‌دهند. اما در سطح چهار زمینة اصلی، این دو نظریه شبیه به هم هستند. در این کتاب، بیشتر به نظریة اصلی سالووی و مایر می‌پردازیم و بخشهای کتاب را بر اساس چهار مهارت اصلی مورد نظر این دو نویسنده تنظیم می‌کنیم. Goleman, D. (۱۹۹۶). Emotional Intelligence: Why it can matter more than IQ. London: Bloomsbury Publishing.

کفها و سقفها

جاذبه EQ این است که شاید بتواند برای سئوالی که قبلاً مطرح کردیم پاسخی پیدا کند: چه چیزی در موفقیت کاری و خانوادگی حداکثر سهم را دارد، چیزی که جدا از IQ است؟ اگر توانایی درک هیجانها و استفاده از آنها واقعاً نوعی هوش باشد که جدا از IQ معمولی است، این توانایی می‌تواند نشان دهد که چرا مردمی که IQ مساوی دارند باز هم از لحاظ موفقیت در زندگی با هم متفاوت هستند. اثبات این که هوش هیجانی می‌تواند موفقیت به دست آمده در ماورای هوش معمولی، IQ، را توضیح دهید هنوز در مراحل مقدماتی خود است، اما باور بر این است که EQ قسمتی از تصویر کلی را شامل می‌شود که IQ نقشی در آن ندارد. روش مفید برای این که درک کنیم چگونه IQ و EQ می‌توانند با هم ترکیب شوند و موفقیت در زندگی را موجب شوند این است: IQ، به نوعی، «کف» دستاوردهای ما را می‌سازد. برای مثال، بعضی کارها وجود دارند که مردم بدون داشتن مقدار مشخصی از IQ معمولی اصلاً قادر به انجام دادن آنها نیستند. دکتر بودن یا دانشمند بودن یا مدیر سطح بالا بودن، به حداقل میزان هوش نیاز دارد و بدون آن هیچ‌کس نمی‌تواند در این زمینه‌ها موفق باشد. در این معنا، IQ عامل مهم تعیین کنندة موفقیت است.اما در مورد کسانی که IQ مورد نیاز را دارند و اکنون پزشک، دانشمند و مدیر بلندپایه هستند چه؟ در مورد این افراد، علت موفقیت بیشتر در شغل، نسبت به همتایان، زیاد به خاطر IQ نیست، زیرا همة آنها به اندازه کافی و حتی IQ بیشتری دارند. تفاوت بین این افراد علتهای دیگری دارد، مثل توانایی مانور دادن در وضعیت‌های اجتماعی، خواندن هیجانهای همکاران، همتایان، مشتریان، رؤسا و پشتکار داشتن به هنگام دلسردی و شکست.IQ «کف» موفقیت‌های این افراد است، بنابراین، EQ «سقف» موفقیت آنان را تشکیل می‌دهد، یعنی تعیین می‌کند که آنها نسبت به کسان دیگر، با همان مهارتهای شناختی و تکنیکی، تا چه ارتفاعی می‌توانند بالا بروند. سهم دقیق IQ و EQ در موفقیت زندگی یک نفر بستگی دارد به این که کدام قسمت از زندگی در نظر گرفته شده است؛ بعضی وضعیت‌ها بر مهارتهای تکنیکی و IQ تأکید دارند و بعضی موقعیت‌ها بر مهارتهای اجتماعی و EQ تأکید می‌کنند. تقریباً در همة وضعیت‌ها، از یک جراح خوب بودن گرفته تا یک پدر یا مادر خوب بودن، هم IQ و هم EQ نقش بسیار مهمی دارند. Jones, E.E. (۱۹۹۰). Interpersonal Perception. New York: W.H. Freeman.

آیا می‌توان EQ را اندازه گرفت؟

اندازه‌گیری هوش هیجانی بسیار دشوار است.بعضی رواشناسان تردید دارند که اصلاً بتوان آنرا اندازه گرفت.با این حال، بسیاری معتقدند که می‌توان آنرا اندازه‌گیری کرد، اما ابتدا باید بر موانع سر راه چیره شد.بزرگترین مشکل این است که راحت‌ترین روش برای اندازه‌گیری EQ، یعنی مقیاسهای خودسنجی، احتمالاً ضعیف‌ترین روش برای این کار باشد. مقیاسهای خودسنجی از فرد می‌خواهند که دربارة تواناییها، مهارتها و رفتارهای خودش گزارش بدهد. مثلاً، این مقیاسها از فرد می‌پرسند که چقدر می‌تواند به طور مؤثر هیجانهای خود را بشناسد، آنها را درک کند و ... این گونه آزمونها به این واقعیت اعتماد می‌کنند که مردم می‌توانند خبرنگاران دقیقی باشند و با دقت و به درستی دربارة تواناییها و مهارتهای خود گزارش دهند. بنابراین، در این روش مشکلاتی وجود دارد: • مردم معمولاً تمایل دارند دستاوردهای خود را بزرگ جلوه دهند و کاستیهای خود را کوچک بدانند؛ در نتیجه، آزمونهای خودسنجی، معمولاً تصویری بزرگ‌نما (متورم، باد کرد) از مهارتها یا توانایی‌های فرد ارایه می‌دهند. • حتی زمانی که مردم در خود- سنجی صداقت کامل و شجاعانه از خود نشان می‌دهند، اغلب از آگاهی دقیقی برخوردار نیستند. یعنی، ممکن است آنها حقیقت را پنهان نکنند، ولی در بسیاری از موارد اصلاً نمی‌دانند حققیت چیست. طبق این دو دلیل، مقیاسهای خود سنجی EQ، در حالی که ارزشمند هستند، نباید به تنهایی برای اندازه‌گیری EQ به کار گرفته شوند.راه‌ حل برای مقیاسهای خود-سنجی، استفاده از ازمونهای چند مرتبه‌ای است. در این روش چند نفر به سئوالها پاسخ می‌گویند. به این ترتیب که نه تنها خود آزمونی به سئوالها جواب می‌دهد، بلکه دوستان، همکاران و اعضای خانوادة او نیز به آنها پاسخ می‌دهند و به این ترتیب نظر خود را دربارة این که آن فرد معمولاً چه عملکردی دارد نشان می‌دهند. پرسشنامه‌های چند رتبه‌ای دو امتیاز دارند. امتیاز اول این که، کمتر احتمال دارد دیگران حقیقت را پنهان کنند، در حالی که ممکن است خود فرد، برای اینکه نمای خوبی از خود نشان دهد، بعضی حقایق را کتمان کند. امتیاز دوم این که دیگران از بیرون بهتر می‌توانند نگاه کنند و با دقت تخمین بزنند که آن فرد در تعاملات اجتماعی خود تا چه حد مهارت دارد. روش آخر این است که، برای اندازه‌گیری EQ از آزمونهای عملی استفاده کنیم. آزمونهای عملی از آزمودنی نمی‌خواهند دربارة رفتار عادی خود گزارش دهد، از دیگران نیز چنین چیزی را نمی‌خواهند. در عوض، این آزمونها مشکلات عملی در اختیار آزمودنیها می‌گذارند و از آنها می‌خواهند که پاسخها را پیدا کنند. بنابراین، این آزمونها، به جای آن که از شما بخواهند دربارة این که تا چه حد در مهارتهای EQ خوب هستید گزارش بدهید، از شما می‌خواهند تااین مهارتها را عملاً نشان دهید. این آزمونها در مقایسه با آزمونهای خود-سنجی و آزمونهای چند رتبه‌ای زیاد آسیب‌پذیر نیستند ولی ساختن آنها بسیار دشوار است. Mayer, J.D., Salovey, P., Caruso, D.R. and Sitarenios, G. (۲۰۰۳). Measuring Emotional Intelligence with the MSCEIT V۲٫۰. Emotion, ۳, ۹۷-۱۰۵.

در حال حاضر EQ چگونه اندازه‌گیری می‌شود؟

رایجترین و معتبرترین انداه‌گیریهای هوش هیجانی، از طریق مقیاسها و ابزارهای تجاری است. یعنی، چون اجرای این آزمونها و نمره‌گذاری آنها بسیار گران تمام می‌شود، آنها را بیشتر سازمانهای بزرگ به کار می‌گیرند و نه افراد عادی. بعضی آزمونها کاملاً خود- سنجی هستند، بعضی چند رتبه‌ای و بعضی دیگر موارد کاملاً عملی را شامل می‌شوند. این ابزارهای تجاری معمولاً نتیجة سالها رشد و توسعه هستند: یعنی رشد و توسعة امتحان، رفع اشکال و ارزش‌گذاری، و همة این مراحل گران تمام می‌شود. آزمونهایی که برای تهیة آنها تا این اندازه زمان و انرژی صرف می‌شود همیشه گران هستند و در نتیجه سادگی در دسترس مردم قرار نمی‌گیرند. بنابراین، افراد چگونه می‌توانند سطح EQ خود را اندازه‌ بگیرند؟ تا به ا مروز، این نوع آزمونهای فردی، دشوار یا حتی غیر ممکن بوده‌اند، و علت نوشتن این کتاب نیز همین است. بخش اصلی کتاب شامل سری آزمون است که صرفاً برای این کتاب طراحی شده‌اند و مهارتها و توانایی‌های مختلفی که EQ را تشکیل می‌دهند می‌گیرند. برای اولین بار، هر فردی می‌تواند این فرصت را به دست بیاورد که خودش را در تمام جنبه‌های هوش هیجانی ارزیابی کند. (آزمون‌های هوش هیجانی، جین گریوز، ترجمه مهدی گنجی، نشر ساوالان، تهران، ۱۳۸۴)

نوشته شده توسط علی بلوچی  | لینک ثابت |

اشکی در چشم چپم ... پنجشنبه دوم فروردین 1386 18:41

 و این شاد باش که از نیاکانم به ارث برده ام نیز بگذرد...

 

یاد آن سفر کرده بخیر ... ما را جلا بخشید و تن پوشی برای سرمای زمستان و صدایی برای فریاد و عشقی که میان مردم دور جریان داد. در روزهای باستانی او می آمد. تبریک می گفت و ما را با جامی پر از شراب تنها می گذاشت که بدانیم زمانی برای تنهایی ... چه صفایی داشت آن روزگاران که بود و باستانی دگر رقم می خورد و شادمان در کوچه ها مثال آن روزگار که آهنگری دلیر بر تخت پادشاهی پارس نشست می تاختیم و پا می کوفتیم بر سنگ فرش تاریخ شادی کنان. چه تضاد عظیمی میان پادشاه و آهنگر بود. ولی چه زیبا سلطنت کرد، در کوره فولاد را آتش می زند و نمادی برای مردم می ساخت و در تخت پادشاهی به یتیمان ... در زمان او یتیمی نبود ...فقیر نبود ... زندگی همانند سیلاب در جریان بود به آهستگی و شادمانی. چه زیبا بود کودکی نیاکانم ... چه شد که فرزندان پارس اینگونه خفته و خار شده اند فرزندانی که زمانی یک نفر آنها برای نگهبانی از درفش کاویانی ده نفر را از بر می راند فرزندانی که با فریاد آنها کهنه اندیشان و رومیان به خود می لرزیدند و جهان شادمان می شد پس چه شده فرزند کوروش چه شده. اشکم در آمد چه شده مگر تو فرزند همان پدر نیستی پس چه شده اینگونه ای فریاد بر آور که تو در زنجیری _ زنج یری از جنس فولاد. که آن پدر برای تو ساخت تا اهریمن را در بند کنی. حال چه شده که خود در آن زنجیری، فریاد بر آور که عشقت را به جرم عشقبازی با یارش به دار آویحته اند آهای ای فرزند پارس پس چه شده اینگونه خار هستی ... چه شده ...

فقیری ... گرسنه ای ... خسته ای ... رنجوری ... در بندی ... می ترسی ... از چه می ترسی از مرگ نه نه نه نترس ای فرزند از این بترس که در زندانی که خود ساخته ای در آن همانند اهریمن خار و خفیف بمانی و در آن خفت و ذلالت رضایت داشته باشی وای بر تو وای بر تو ای کوروش این چه فرزند ناخلفی است که تو پرورش دادی ای کاش ادیپی بود و فرزند از مادر خویش فرزند می آورد نه اینکه اینگونه جهانیان او را خار ببینند آهای پارسی زبان بدان که رومیان تو را می نگرند و در تو خفتی می بینند که در تاریخ ندیده اند و اشکی بر دیدگانشان را می توان دید که آن شیر ژیان چه رغیبی بود دلیر و جان سخت ولی حال چه شده این شیر نه خشمگین است و نه مهربان نه دندانی برای خونریزی تا ... دارد و نه صورتی برای خود نمایی و نه سیرتی برای اهورامزدا

وای وای وای ...

یاد آن سفر کرده بخیر یاد آنکه رفت و پارس بمرد.

به یاد آن روزی که آزادی را در سر انگشتانمان لمس کنیم.

 

نوشته شده توسط علی بلوچی  | لینک ثابت |

رشــد ..... چهارشنبه نهم اسفند 1385 0:48

« تعريف روان شناسى رشد »

منبع :

http://www.epsa.blogfa.com


يـكـى از مـبـاحـث مـهـم روان شـنـاسـى ، مطالعه (رشد روانى ) است ؛ زيرا رفتار و ويژگيهاى شـخـصـيـتـى بـزرگسالان تحت تاءثير رويدادهايى است كه در نخستين سالهاى زندگى براى آنـهـا اتـفـاق مـى افتد. روان شناسان مى گويند: (كودكى ، پدر انسان است ) اين سخن ، نشان دهنده پيوستگى عميقِ بين دوران كودكى و بزرگسالى است . بنابراين ، براى درك فرايندهاى روانـى بـزرگـسـالان ـ يـعـنـى امورى مثل انگيزه ها، هيجانها، ادراك و تفكر، شيوه هاى رفتارى و مـانـنـد آنـهـا ـ بـايـد بـدانـيـم سـرچـشـمـه ايـن فـرايـنـدهـا از كـجـاسـت ، چـگـونـه شكل مى گيرند و با گذشت زمان ، چگونه تحول پيدا مى كنند.عـلى رغـم آنكه تفاوتهاى فردى بين افراد بسيار مشهود است ، روان شناسان غالباً ميزان رشد مـتـوسـط و يـا (نـوعـى ) را مـورد مـطـالعـه قـرار مـى دهـنـد؛ يـعـنـى بـه دنـبال الگوهايى هستند كه به طور معمول ؛ بر مردم حاكمند، هر چند به طور خاص ، در برخى افراد، ويژگيها و اختصاصاتى هم مشاهده مى شود. روان شناسان مى خواهند بدانند كودك در چه سـنـى سـخـن گـفتن را آغاز مى كند، خزانه لغات و حافظه وى با چه كمّيتى افزايش مى يابد، جـنـبـه هـاى ديـگـر رفـتـارى وى نـيـز چـگـونـه شـكـل مـىگـيـرنـد و مـتـحـول مـى شـونـد و... بـه طـور خـلاصـه ، روان شـنـاسـان مـا را از اصـول حـاكـم بـر رشـد انـسـان ، عـوامـل مـؤ ثـر در آن و مـراحـل ، دوره هـا و ابـعـاد رشـد آگـاه مى سازند و بدين وسيله ، سعى مى كنند ما را از هدر رفتن مـواهـب ، اسـتـعـدادهـا و ظـرفـيـتـهـاى بـالقـوّه مـان آگـاه نـمـايـنـد. هـشـدارهـاى آنان مى تواند در حـل مـسـائل آمـوزش و پرورش و امور تربيتى نقش مهمى ايفا كند. علاوه بر آن ، براى تشخيص ‍ رشـد بـهـنـجـار از رشـد نـابـهـنـجـار ـ مـطـابـق مـعيارها و الگوهايى كه ارائه مى شود ـ نتايج كـاربـردى ويـژه اى دربـردارد همچنين نقش آن در بهداشت و درمان ، مشاوره و راهنمايى و مددكارى اجتماعى نيز قابل توجه است .
اصـطلاحات گوناگونى براى توصيف اين حوزه از روان شناسى به كار مى رود، مانند: روان شناسى ژنتيك ، روان شناسى تحولى و امثال آنها. امّا در اينجا، اصطلاح معروف (روان شناسى رشـد) يـا بـه اخـتـصـار، (رشـد روانـى ) مـورد اسـتـفـاده قـرار مـى گـيـرد. دليل به كارگيرى آن صرفاً متداول بودن اين اصطلاح در بين روان شناسان است .بـراى ارائه تـعريف جامعى از رشد، مى توانيم بگوييم : (روان شناسى رشد شاخه اى از علم روان شـنـاسـى اسـت كـه به توصيف و تبيين فرايند تغييرات كمّى و كيفى در تمام ابعاد روان شناختى ساختار و رفتار آدمى از انعقاد نطفه تا مرگ مى پردازد و درصدد كشف قوانين حاكم بر ايـن تـغـيـيـرات ، مـنـشـاء، عـوامـل مـؤ ثـر و پـديـده هـاى بـرآمـده از آنـهـا مـى
باشد.)

اصـول رشد
رشـد بـا مـفـهـوم وسـيـعـى كـه در روان شـنـاسـى دارد، شـامل انواع تحولاتى مى شود كه در انسان ، چه در بُعد فيزيولوژيك و چه در ابعاد روانى و عقلى ، رخ مى دهد و از آنجا كه انسان هيچگاه ثابت نمى ماند و از انعقاد نطفه تا مرگ ، پيوسته در حـال تـغـيـيـر اسـت ، مـى تـوان گـفـت بـه طـور دايـم ، در حـال رشـد اسـت . ولى رشـد بـا هـمـه تـنـوع و گـونـاگـونـى اش از اصـول و چـارچـوبـهـايـى تـبـعـيـت مـى كـنـد كـه بـرخـى از آنـهـا مـورد قـبـول تـمـامـى صـاحـبـنـظـران اسـت ؛ دسـتـه اى از آنـهـا تـمـامـى مـراحـل رشـد را دربـرمـى گـيـرد، دسـتـه اى ديـگـر بـه مـراحـل سـيـر صـعـودى رشـد اخـتـصـاص دارد و دسـتـه اى هـم مـنـحـصـر بـه مـراحـل سـير نزولى رشد است . در اينجا اصول عمده رشد كه نسبتاً فراگير و مورد وفاق اكثر روانشناسان است ، مورد بحث قرار مى گيرند:

الف ـ مـرحـله اى و مـسـتـمـر بـودن رشـد: رشـد انـسـان از ابـتـدا تـا انـتـهـاى زنـدگـى ، داراى مراحل معيّن و مشخصى است كه هر يك داراى ويژگيهاى خاصى مى باشد. در هر يك از فرايندهاى روانى نيز اين مرحله اى بودن و پيوستگى رشد مشاهده مى شود؛ مثلاً، سخن گفتن كودك ، پديده اى نـاگـهـانـى و دفـعـى نيست ، بلكه در مراحل خاصى با الفاظ نامفهوم شروع مى شود، سپس واژه هـا را بـه طـور ناقص ادا مى كند و پس از آن ، كلمه را به كار مى برد تا بتدريج به حد جـمـله سـازى و بيان مقصود كامل خود مى رسد. در راه رفتن ، تظاهرات هيجانى ، شناخت و ادراك و سـايـر فرايندهاى روانى نيز چنين مراحل پيوسته و مستمرى وجود دارد كه البته برخى از آنها داراى پـيـچـيدگى بيشتر است . فرويد، پياژه و اريكسون از روان شناسانى هستند كه مرحله اى بودن رشد را پذيرفته اند و در ابعاد گوناگون روانى ، شناختى و اجتماعى ، مراحلى براى آن ترسيم كرده اند.

ب ـ بـرخـوردارى رشد از الگوهاى قابل پيش بينى : در انسانهاى معمولى و بهنجار، مى توان الگوهاى رشد را به طور مشخص تعيين كرد و به تعبير ديگر، مى توان گفت در آنها صفات و ويـژگـيـهـاى مـعـيّنى در فواصل زمانى خاصى ظاهر مى شوند؛ مثلاً، رشد جسمانى از دو قانون پيروى مى كند:
1 ـ قـانـون سـرى ـ پـايى ؛ يعنى ، هرگونه پيشرفت و افزايش در ساخت بدن ابتدا در ناحيه سر، سپس تنه و در پايان ، در ناحيه پا صورت مى گيرد.
2 ـ قـانون مركزى ـ پيرامونى ؛ يعنى جهت رشد از نزديك به دور است ، از محور مركزى شروع مى شود و به بخشهاى انتهايى مى رسد.
هـمـچـنـيـن مـطالعات پياژه نشان مى دهد كه تحول شناختى كودك از الگوهاى خاصى پيروى مى كند. براساس يكى ديگر از الگوها و طرحهاى عمومى ، جهت رشد از واكنشهاى عمومى به سوى واكنشهاى اختصاصى است ؛ مثلاً در فعاليتهاى حركتى ، ابتدا جنين تمام بدنش را حركت مى دهد و بتدريج ، به حركتهاى اختصاصى تر مى رسد. در سخن گفتن و واكنش عاطفى نيز چنين است .

ج ـ وجـود تـفـاوتـهـاى فـردى در رشـد: عـلى رغم وجود الگوى مشترك ، هر كودك براى خود يك الگـوى اخـتـصـاصـى نيز دارد كه مى تواند در كمّيت و كيفيت (سرعت و روش ) رشد با كودكان ديـگـر مـتـفـاوت بـاشد؛ يك كودك ممكن است مراحل رشد حركتى را تا مرحله راه افتادن ، در زمانى مـعـادل نـصـف زمـان كـودكـان ديـگـر طـى كند. اين تفاوتها به خصوصيات ارثى (ژنتيك ) و نيز عـوامـل مـحـيـطـى مـانـنـد تـغـذيه ، بهداشت ، نور، آفتاب ، هواى تازه ، آب و هوا و ميزان فعاليت بستگى دارد.
نـكـتـه مـهـم ايـنـكـه تـفـاوتـهـاى فـردى در سـالهـاى اوليـه كـمـتـر قـابـل تـشخيص است ، ولى به مرور كه سن انسان افزايش مى يابد اين تفاوتها آشكارتر مى گـردنـد. دانـسـتن اصل مهم (تفاوتهاى فردى ) نتايج تربيتى مهمى براى والدين و معلمان در بـرخـواهـد داشـت (از مـقـايسه كردن هاى بيهوده و انتظارات نابجا پرهيز خواهد شد، از روشهاى مشابه در آموزش و تربيت كودكان استفاده نخواهند كرد و...).

د ـ گـونـاگـونـى ابـعـاد و فـرايـنـدهاى پيچيده رشد: رشد، مجموعه اى از تحولات و تغييرات جـسـمـانـى و روانـى در هـر فـرد اسـت كـه ايـن تـحـولات بـه صـورت مـتـقـابـل و هـمـزمـان صـورت مى گيرد؛ مثلاً، بين بلوغ جنسى و رشد جسمى و الگوهاى عاطفى و رفـتـارى هـمـراهـى و مـشـاركـت وجـود دارد؛ يـعـنـى ، بـا تـحـولات جـسـمـى و جـنـسـى ، تـحـولات قـابـل مـلاحـظه عاطفى ، اخلاقى و رفتارى نيز پديدار مى گردد. در هر صورت ، دامنه رشد از تـحـولات بـدنـى و حـركـتـى شـروع مـى شود و در ابعاد عاطفى و هيجانى ، شناختى ـ به معناى وسـيـع ، اجـتـمـاعـى و شـخـصـيـتـى ، و اخـلاقـى و مـعنوى امتداد مى يابد. بنابراين ، اگرچه در مـطـالعـات و تـحـقـيـقات اين جنبه ها از يكديگر جدا مى شوند، اما بايد توجه داشت كه به طور كاربردى و در عمل ، نمى توان اين جنبه ها را از يكديگر جدا نمود.

ه‍ ـ حـسـاس بـودن بـرخـى از دوره هـاى رشـد: سـرعـت رشـد در هـمـه مراحل يكسان و يكنواخت نيست . به طور كلى ، در جريان رشد، دو مرحله وجود دارد كه داراى رشد سـريـع هـسـتـنـد: يـكـى مـرحـله پـيـش از تـولد تـا شـش مـاهـه اول كـودكـى (جـمعاً 15 ماه ) كه (رشد ناگهانى كودك ) نام دارد. ديگرى مرحله (بلوغ ) است كـه سـرعـت رشـد تـقـريـبـاً از يـك يـا دو سـال پـيـش از بـلوغ جـنـسـى تـا حـدود يـك سـال پـس از آن ادامـه دارد. در بـرخـى از مـراحـل ديـگـر نـيـز رشد با سرعت خاصى (در بعضى انـدامـهـا) در جـريان است . به طور كلى ، هرگاه رشد جسمى از سرعت زياد برخوردار مى شود، رشـد ذهـنـى و روانـى نـيـز سـرعـت بـيـشـتـرى پـيـدا مـى كـنـد؛ مـثـلاً، تخيل در كودكان و نوجوانان به سرعت رشد مى كند.

و ـ مـرتبط بودن سرعت و مدت رشد با پيچيدگى موجود زنده : موجود زنده هر چه پيچيده تر و مـتـكاملتر باشد، دستيابى وى به اهداف رشد با سرعت كمتر و در مدت زمانى طولانى تر به وقـوع مـى پـيـونـدد. نـمـونـه ايـن رابـطه را مى توان از مقايسه رشد انسان با حيوانات ديگر بخوبى دريافت . اصول و قواعد ديگرى نيز در مورد رشد وجود دارند. كه برخى از آنها مورد اختلافند و برخى هم چندان فراگير نيستند. به منظور اجتناب از پيچيدگى و طولانى شدن اين بحث ، از طرح آنها خوددارى مى شود. اما به طور خلاصه ، برخى از آنها عبارتند از: ميزان نقش عـوامـل زيـسـت ـ مـحـيطى در رشد، تأثير فعّال يا منفعل بودن انسان در رشد او، و نقش فرهنگ و تحولات فرهنگى در رشد.

عوامل مؤثر در رشد
1 ـ پايه هاى زيستى رشد
معمولاً كنش متقابل بين توارث و محيط رشد آدمى را تعيين مى كند. هنگام لقاح ، تعداد بسيارى از ويژگيهاى فردى تحت تاءثير ساخت وراثتى تخم بارور، تعيين مى شود. ژنها به گونه اى براى ياخته هاى در حال رشد ما برنامه ريزى مى كنند كه يك ماهى ، يك پرنده ، يك ميمون و يا بـه صـورت يـك انسان رشد يابيم . ژنها مجموعه اى از مولكولهاى بيوشيميايى
DNA يا دى اكـسـيـد ريـبـو نـوكـلئيـك مـى باشند كه در هسته هر يك از سلولهاى بدن آدمى به تعداد بسيار زيادى (در حدود 960 هزار ژن در هسته هر سلول ) قرار دارند. سلولهاى هر نوع موجود زنده (اعم از گـيـاه ، حـيـوان و انـسـان ) داراى مـجـمـوعـه اى از ژنـهـا هستند كه ساختمان كروموزومى آنها را تـشـكـيـل مـى دهـند. تعداد كروموزومها به نوع موجود زنده بستگى دارد. افرادى عادىِ بهنجار از نظر تعداد كروموزومهاى سلولى ، وضعيت يكسانى دارند. در سلولهاى بدن انسان اين تعداد 23 جـفـت يـا 46 عـدد اسـت . بـه طـور نـظـرى ، 223 يـا 606 / 388 / 8 احـتـمـال ژنـتـيـكـى مـتـفـاوت بـراى شـكـل گـيـرى تـخـمـك و اسـپـرم ، كـه تشكيل دهنده نطفه هستند، وجود دارد همين مساءله موجد تفاوتهاى فردى در مسير و كيفيت رشد است . ژنـهـا تـعـيـين كننده رنگ پوست و مو، اندازه عمومى بدن ، جنسيت و (تا حدى ) تواناييهاى ذهنى و طـبيعت هيجانى هستند. آمادگى هاى زيستى در بدو تولد، با تجاربى كه در دوران رشد كسب مى شود، در هم مى آميزند و مسير رشد فردى را تعيين مى كنند. (علم ژنتيك ) (وراثت شناسى پايه هاى زيستى را كه سبب به وجود آمدن ويژگى هاى همانند و ناهمانند در انسانها و ديگر موجودات مى شود، مطالعه مى كند. (براى وراثت دو اصل مشهود وجود دارد:
1 ـ تمامى عوامل ژنتيكى كه هنگام انعقاد نطفه وجود دارند، درتعيين وراثت سهيمند.
2 ـ ظهور و بروز ويژگى هاى ارثى نيازى به يادگيرى و تمرين ندارند.)
چگونگى تاءثير و تاءثر ژنها داراى الگوهاى پيچيده و بى شمارى است ؛ از جمله ، برخى از صـفات ، غالب و مغلوب (بارز و نهفته ) مى باشند و از ژنهاى غالب و مغلوب پيروى مى كنند. بـرخـى ديـگر از ويژگيهاى آدمى ، نتيجه تعامل يك جفت ژن نيستند تا با غلبه يكى از آنها بر ديـگـرى سـرنـوشـت شـان رقـم بـخـورد، بـلكـه فـعـل و انـفـعـال ژنـهـاى مـتعددى تعيين كننده نوع و ميزان آنها مى باشد كه اين موضوع را (توارث چند ژنـى ) گـويـنـد. علاوه بر تاءثير و تاءثر متقابل ژنها، بر يكديگر محيط نيز بر تغيير و تحولات آنها مؤ ثر است.
تحولات ژنتيكى گاهى نيز در اثر (جهش ) ايجاد مى شود؛ يعنى ، در ژنها، تغييراتى رخ مى دهـد. اين نكته را هم بايد اضافه كرد كه ويژگيهاى ژنتيكى كه سازنده بدنى خاص ، سيستم عـصـبـى و هـورمـونـهـاى ويـژه (از نـظـر بـزرگـى ، كـوچـكـى ، سـرعـت عـمـل و...) در فـرد مـى بـاشـند تاءثيرات مداوم خود را تا پايان عمر به طور غير مستقيم ، بر كيفيت رشد روانى حفظ مى كنند.